دیروز تمام خاطراتم رو که تو یه جعبه بودن انداختم تو یه نایلون سیاه و ساعت ۹:۰۰ شب گذاشتم دم در
+
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 23:31 توسط فرزاد
|
جلوي من قدم بر ندار شايد نتوانم دنبالت بيايم. پشت سرم راه نرو شايد نتوانم رهرو خوبي باشم کنارم راه بيا و دوستم داشته باش
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 13:36 توسط فرزاد
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو
افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من
آرام آرام خش خش گام تو
تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ماسیب نداشت
به مناسبت ۳۱اردی جهنم۸۵
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 22:46 توسط فرزاد
|
