تبليغاتX
تنهایی نوشت

داشتم واسه خودم قدم میزدم     ۲۲:۱۰

همچنان قدم میزدم ولی با این تفاوت تو بارون۲۲:۳۰

یه کم خیس شدم رفتم کنار یه کیوسک تلفن تا خیس نشم

پشتم به تلفن بود و روم به پیاده رو وبارونو و...

یادم اومد پشت سرم تلفنه!! ذوق کردم ...ولی...من که کسی رو ندارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:23  توسط فرزاد  |