
به انتهای احساسی آرام انديشيدم
به آنچه که آرامشی بزرگ است
در نهايت تصويری عاشقانه
به دنبال نگاهی عاشق اما محروم
تصويری که سهمی از آن نداشتم
فقط حس می کردم آرامشی بزرگ است
پاکی آن احساس روحم را نوازشی داد
از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
که از هوی و هوس راهش جداست
ناگهان حس کردم طراوتی بر وجودم باريد
آنقدر آرام شدم که زجر دنيا فراموشم شد
بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
از جنس باران که مرا جان بخشيد
از باران هم پاکتر مگر می شود بود
گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد
مرا از عشق سيراب کند
اين احساس که از آسمان باريد
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
و حالا من هم قدری پاک شده ام
تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:11 توسط فرزاد
|
این روزها
با هر کسی که دوست میشوم
فکر میکنم آنقدر با او دوست بوده ام
که دیگر وقت خیانت است
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 16:0 توسط فرزاد
|
نگو بار گران بوديم و رفتيم
نگو نا مهربان بوديم ورفتيم
آخه اينها دليل محكمی نيست
بگو با ديگران بوديم و رفتيم
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 12:26 توسط فرزاد
|

