من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی كه خيابان ها را
بي هيچ مقصدی می پيمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از ميان نارون ها ،
گنجشكهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت می كردی
تو دستهايت را می بخشيدی
تو چشمهايت را می بخشيدی
تو مهربانی ات را می بخشيدی
تو زندگانی ات را می بخشيدی
وقتی كه من گرسنه بودم
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها می چيدی
تو گوش می دادی
اما مرا نمی ديدی
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 9:34 توسط فرزاد
|
بقال از من پرسید چند من خربزه میخواهی ؟
من از او پرسیدم دل خوش سیری چند...
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 12:30 توسط فرزاد
|
