طوفان ثانیه ها به سمت
بی جهت می وزند
و درخیال بره های بیگناه
گرگها گله گله می زایند
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 16:13 توسط فرزاد
|
تو خيال کردی بری دلم برات تنگ ميشه
باغ خونه بی تو خشک و بی رنگ ميشه
فکر ميکردی که بری دلم پر از رنج وغمه
بعد تو رنگ گلها رنگ سياه ماتمه
تو خيال کردی بری دلم برات تنگ ميشه
نميدونستی دلم به سختی سنگ ميشه
فکرنکردی ميتونم تو رو فراموش کنم
مثل بادی بوزم شعلتو خاموش کنم
راه بين من وتو دور ترين فاصله شد
برای به هم رسيدن دلها بی حوصله شد
حالا امروز ديگه من اسم تو يادم نمياد
ديگه حتی دل من خاطره هاتم نمی خواد
ميدونم توی دلت تلخ ترين گله هاست
حسرت باز شدن کورترينه گره هاست
باغ خونه بی تو خشک و بی رنگ ميشه
فکر ميکردی که بری دلم پر از رنج وغمه
بعد تو رنگ گلها رنگ سياه ماتمه
تو خيال کردی بری دلم برات تنگ ميشه
نميدونستی دلم به سختی سنگ ميشه
فکرنکردی ميتونم تو رو فراموش کنم
مثل بادی بوزم شعلتو خاموش کنم
راه بين من وتو دور ترين فاصله شد
برای به هم رسيدن دلها بی حوصله شد
حالا امروز ديگه من اسم تو يادم نمياد
ديگه حتی دل من خاطره هاتم نمی خواد
ميدونم توی دلت تلخ ترين گله هاست
حسرت باز شدن کورترينه گره هاست
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 16:10 توسط فرزاد
|
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب میشود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ، ز ابر ها ، بلور ها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاویدان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موسم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود ...
..:: فروغ فرخزاد ::..
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب میشود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ، ز ابر ها ، بلور ها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاویدان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موسم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود ...
..:: فروغ فرخزاد ::..
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 10:31 توسط فرزاد
|
درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود.در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است! نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده و کار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيدهنشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد. حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند.جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! » وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: «با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند!»
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 14:25 توسط فرزاد
|
