قدم ها در دالان مي پيچد
آهسته چشمانم را مي بندم
نفسي عميق...
و مي شمارم
يك...
نزديك و
نزديك تر
دو...
مكثي بيشتر
نزديكتر
عطر آشنا
صداي نفس ها،
قلب سخت مي تپد
سه...
سكوت
...
آهسته چشم مي گشايم
پرده موج مي زند
شمع بي نور شده است...
آهسته چشمانم را مي بندم
نفسي عميق...
و مي شمارم
يك...
نزديك و
نزديك تر
دو...
مكثي بيشتر
نزديكتر
عطر آشنا
صداي نفس ها،
قلب سخت مي تپد
سه...
سكوت
...
آهسته چشم مي گشايم
پرده موج مي زند
شمع بي نور شده است...
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 12:16 توسط فرزاد
|
همه لرزش دست ودلم از آن بود که
عشق
پناهی گردد
پروزای نه
گریزگاهی گردد
آی عشق
آی عشق ...
چهره آبیت پیدا نیست
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 15:39 توسط فرزاد
|
هر سلام ...آغاز دردناک یک خداحافظی... است
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 11:59 توسط فرزاد
|

